لمراسک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
پسر گرسنه اش است ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
ولی پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است!
www.sohagroup.com
 
نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩٠/۱۱/٢٠

از دوستی با احمق بپرهیز، چرا که میخواهد به تو نفعی رساند اما دچار زیانت میکند. از دوستی با بخیل بپرهیز، زیرا آنچه که سخت به آن نیاز داری از تو دریغ میکند. از دوستی با بدکار بپرهیز،که با اندک بهایی تو را می فروشد. از دوستی با دروغگو بپرهیز که او به سراب ماند، دور را به تو نزدیک و نزدیک را دور می نمایاند. "امام علی (ع)"

نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
مرد:
در آغوش کاناپه مهربانم در آرامش کامل خوابیده ام که صدای زنگ آیفون تمرکزم
را به هم می زند. نگاهی به مانیتور آیفون می اندازم و یک زن را می بینم که
ابلهانه به دوربین زُل زده است. چقدر احمق و آشنا به نظر می رسد...خدای من! 
زنم است!...یک ماهی می شود که با خاله خان باجی های فامیل یک تور ایرانگردی 
تشکیل داده اند. چقدر زود یکماه تمام شد ! مثل همیشه آسانسور لعنتی خراب 
است و مجبور شدم چمدانهای سنگین را از پله ها بالا بیاورم....وسط اتاق بغلم
می کند. لباسش بوی عرق و دود گازوئیل می دهد...گونه هایش هم شور است.
وقتی به حمام رفت خانه را وارسی میکنم تا چیز شک برانگیزی بر حسب تصادف
این گوشه کنارها پیدا نکند، چون آنوقت مجبورم کل این هفته را برای اثبات
بی گناهیام حرف بزنم. یکی از چمدانها را باز می کنم تا دلیل سنگینی بیش 
از حدش را بفهمم. خدایا! اینجا یک بازار "سید اسماعیل" کوچک است!...صدای
نا مفهومش از حمام به گوش می رسد که این خود دلیلی بر آن است که
دیوانه تر شده، چون قبلا با خودش حرف نمی زد. وقتی از حمام بیرون آمد حوله اش
را مثل عمامه سند باد دور سرش پیچید و خودش را روی کاناپه ام انداخت. هزار بار
گفته ام کاناپه مثل مسواک، یک وسیله شخصی است و دوست ندارم کسی
خودش را روی کاناپه ام پرت کند... اینهمه جا... برود برای خودش یک کاناپه
دست و پا کند...اه اه .... مشغول حرف زدن است و من تمام حواسم به آن دسته 
از موهایش است که از لای حوله بیرون افتاده و از نوکش قطره قطره روی کاناپه ام
آب می چکد. می پرسم برایم چه سوغاتی آورده...موثر بود. مثل پنگوئن به سمت
چمدانهای آنطرف اتاق دوید و من فرصت پیدا می کنم تا طوری روی کاناپه لم بدهم
که دیگر جایی برای دوباره نشستنش باقی نماند... مثل شعبده بازها از داخل
چمدانها خرت و پرتهای رنگی در می آورد و نشانم می دهد. به گمانم برای من
خریده. وانمود می کنم که خیلی ذوق زده شده ام و برایش اطوارهای عاشقانه
در می آورم. کاش بشود دوباره سفر برود. حیف من.
 
زن:
چقدر زود تمام شد...دوباره مجبورم برگردم در آن خراب شده و هر روز شاهد مردی 
باشم که مثل دیوانه ها روی کاناپه کوفتی اش می نشیند ... مجبورم بغلش کنم 
و خودم را ذوق زده نشان بدهم. تنش بوی عرق می دهد. اصلا در حمام حواسم 
نبود که بلند بلند به بخت بدم لعنت می فرستم، هرچند می دانم نشنیده چون 
یا یکی از چمدانها را باز کرده و فضولی می کند یا خانه را وارسی می کند تا 
مدرک جرمی باقی نگذارد. عمدا همه موهایم را در حوله نپیچیدم تا کاناپه اش را 
خیس کنم. وقتی مثل بچه ها حرص کاناپه بد ترکیبش را میخورد قیافه اش
حسابی دیدنی است. دلم برایش می سوزد و می روم تا سوغاتش را نشانش
دهم. نگاه کن خدای من.. کدام احمقی است که وقتی ببیند بعد از یک ماه
برایش یک مایو بنفش راه راه و یک جفت جوراب پشمی سوغات آورده اند اینقدر
ذوق کند.... واقعاً حیف من
نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩٠/۱۱/۱٥

نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩٠/۱۱/۱٤

 

نویسندگان وبلاگ: