لمراسک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩۱/۱٢/٩
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم
 
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر
 
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود
 
عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب بر می خیزیم، خیلی کم
 
مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم
 
چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه
 
کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم
 
و نه زندگی را به سالهای عمرمان
 
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر

بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت میبریم
 
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم.
 
 
فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم
 
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر
 
کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری
 
تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم
 
اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای
 
کلا اما روابط سطحی
 
فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق
 
بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده
 
بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید،
 
زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است
 
در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه
 
توجهی به نیازهایتان داشته باشید
 
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را
 
که دوست دارید ببینید
 
زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است
 
از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید
 
عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم
 
بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید
 
*******************
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد
نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩۱/۱٢/۳
 
یک روز بز زنگوله پا از بچه هاش خداحافظی کرد که برود دشت و صحرا علف
بخورد و برایشان شیر بیاورد. مامان بزی به بچه ها سپرد که در را به روی مامور
گاز و برق و آب و گرگ باز نکنند. بچه ها هم که بر خلاف آمار و ارقام رسمی
گرسنه بودند به مادرشان قول دادند که در را باز نکنند. چند دقیقه که گذشت
گرگ که دید بز زنگوله پا از خانه بیرون رفته در خانه را زد. شنگول پرسید: کیه؟
گرگ گفت: منم، منم مادرتون شیر یارانه ای آوردم براتون. شنگول گفت: تو
مادر ما نیستی. چون دروغ می گی خیلی وقته ممه ی شیر یارانه ای رو لولو برده
گرگ با دست زد تو پیشانیش و رفت و چند دقیقه ی دیگه آمد و در زد و گفت:
منم، منم مادرتون شیر مدت دار آوردم براتون.
منگول گفت: اگه تو مادر مایی بگو ببینم یه پاکت شیر رو چند خریدی؟
 گرگ کمی فکر کرد و گفت: هزار تومن. منگول گفت: برو گرگ بی حیا!
تو مادر ما نیستی چون شیر در عرض این هفته شده هزار و صد تومن هرچند
 نرخ تورم هنوز یه رقمیه!
گرگ دوباره زد به پیشونیش و رفت بقالی محلشون ولی هرچیزی خواست برای
بچه ها بخرد آنقدر گران شده بود که نتوانست و دست از پا درازتر برگشت
پشت در و کوبید به در و گفت: بچه ها! منم، منم مادرتون، با وجود
 کنترل قیمت ها هیچی نتونستم بخرم براتون. شنگول خندید و گفت: بچه ها!
 بچه ها! بدوین بیاین مامان اومده .و در را باز کرد و گرگ پرید تو
و شنگول و منگول را یک لقمه ی چپ کرد،
بعد از مسوولان که این فرصت را برایش فراهم کرده بودند تشکر کرد و نگاهی
به اطراف انداخت و لامپ کم مصرف خانه را خاموش کرد که در
مصرف منابع محدود انرژی صرفه جویی بشود و راهش را کشید و رفت.
اما بچه ها بشنوید از آن طرف که مامان بزی رفت و رفت تا برسه به صحرا
و دشت ولی همه جا شده بود باغ و ویلای شخصی و جاده ی آسفالته.  
همینجور که دنبال یک وجب علف می گشت یک بی ام دبلیو کروکی
کنارش ایستاد و پسر جوانی که راننده اش بود و باباش سالیانه از یک
کارمند فلک زده کمتر مالیات  می داد گفت: آبجی! میای بریم کثافتکاری؟
ننه بزی این طرف را نگاه کرد،  آن طرف را نگاه کرد، وقایع کاشمر و
 استخر صدف و خمینی شهر را در ذهن  مرور کرد و به خاطر امنیتی که
 وجود دارد احساس آرامش خاطر کرد،
بعد یاد قیمت شیر افتاد. خلاصه چند لحظه ای چک و چانه زدند و بی ام دبلیو
 گرد و خاک کرد و دور شد و وقتی گرد و خاک کنار رفت مامان بزی دیگر
کنار جاده نبود.
شب که مامان بزی با دست پر به خانه رسید دید در بازست. اول با خودش گفت
کی در را باز گذاشته؟ اینجوری که بر اثر تبادل گرمایی بیرون و داخل خونه کلی
انرژی با ارزش هدر می ره بعد ترسید که نکند صاحبخانه با حکم تخلیه آمده
ولی وقتی داخل شد حبه ی انگور از زیر میز بیرون پرید و ماجرا را
 برایش تعریف کرد.  ننه بزی که شنید بچه هایش را گرگ خورده
دو دستی زد تو سرش و گفت: خاک به سرم شد! گوشت کیلویی
چهل و یک هزار تومن رو گذاشتم دم دست گرگ!
بعد ماشین حساب برداشت و وزن شنگول و منگول را حساب کرد
 و دوباره زد تو سر خودش. تازه یادش افتاد که دو نفر هم سهمیه ی
 یارانه ی نقدی اش کم می شود برای همین دوباره زد توی سرش
و به حبه ی انگور گفت تو بشین سریال عدنان بیک و ثمر رو ببین که
 وقتی برگشتم برام تعریف کنی من هم میرم دخل گرگه رو
بیارم .بعد رفت بالا پشت بام خانه ی گرگه و پا کوبید. گرگه که
 یک بسته سوپ آماده را با سه لیتر آب قاطی کرده بود تا شکم بچه هایش
 را سیر کند دید خاک از سقف ریخت تو سوپ، فریاد زد: کیه کیه!
 تاپ تاپ می کنه، سوپ منو پر خاک می کنه!
بچه ی وسطی گفت: بابا گرگی! شعرت قافیه نداشت. گرگ چنان ناسزایی
به بچه اش گفت که حتا روزنامه کیهان هم رویش نمی شود آن را
بر علیه آمریکا بکند تیتر درشت. یکی از بچه گرگها گفت: ‌بابا!‌سوپ به جهنم!
 بگو از جلو دیش بره کنار خیر سرمون داریم فارسی وان می بینیم ها!‌
گرگ این را که شنید رفت تو کوچه و بزی را دید. بعد با بز زنگوله پا
قرار گذاشتند که عصر وسط جنگل دوئل کنند، حالا چرا همان موقع
دوئل نکردند شاید می خواستند خبر بیست و سی را ببینند و بعد با
خیال راحت بمیرند.
گرگه رفت پیش دندانپزشک و گفت که چون چند ساعت دیگر باید شکم یک بز
را پاره کند می خواهد دندانپزشک دندان هایش را تیز کند.
دندانپزشک محترم وقتی هزینه ی تیز کردن دندان را گفت دود از مخ گرگ
 بلند شد و گرگ گفت: ببینم مگه شما دندانپزشک ها قسم نخوردید؟
دندانپزشک فاکتور خرید جنس هایش را که با وجود پیشرفت علم و تکنولوژی
 و خودکفایی در تمامی زمینه ها ده دست می چرخید تا وارد کشور شود
نشان گرگ داد، مالیات ارزش افزوده را حساب کرد، پول برق و آب
 و هفته ای یک بار تنظیم دیش ماهواره را هم به اقلام اضافه کرد.
گرگ سوتی کشید و دست کرد جیب اش یک نخود درآورد و گفت: من
 با این نخود می خواستم شب برای بچه ها آش بپزم اون رو هم می دم
 به شما. دندانپزشک که لجش درآمده بود تمام دندان های گرگ را کشید
و به جایش پنبه گذاشتبز زنگوله پا هم رفت پیش استاد آهنگر و گفت
که شاخ هایش را تیز کند. استاد هم هزینه ی تیز کردن شاخ را که اتحادیه
 داده بود ضربدر افزایش قیمت میلگرد کرد و حاصل را دو بار در
 ارزش افزوده ضرب کرد و کل هزینه را غیر نقدی با مامان بزی حساب کرد
 .وقتی از جاش بلند شد چون حسابی سرحال آمده بود شاخ های بز زنگوله پا
 را جوری تیز کرد که انگار شاخ خواهر مادر خودش باشد و بهش
گفت: برو زن! خدا به همرات! اگه گرگ نخوردت باز هم به ما سر بزن
بعد نشست پای دیس پلوی باسماتی هندی که به جای پول نفت سر
سفره اش بود و با دست شروع کرد به خوردن.
خلاصه بچه ها، در دوئلی که در اعماق جنگل درگرفت مامان بزی زد
و شکم آقا گرگه را پاره کرد ولی اگر فکر می کنید بعد از یک روز
که از هضم شدنشان گذشته بود شنگول و منگول از آن تو پریدند بیرون باید
 بهتان عرض کنم که ...! از شکم گرگه فقط باد معده خارج شد.
بز زنگوله پا وقتی دید چیزی توی شکم به پشت چسبیده ی گرگ بینوا نیست
خواست راهش را بکشد و برود که یک دفعه یک ون کنار پایش ترمز کرد
و او را به جرم زنگوله بستن به پا برای جلب توجه در ملاء عام و
 به خطر انداختن سلامت جنگل سوار ون کردند و بردند و هرچی
مامان بزی گفت که بز زنگوله پاست به خرج شان نرفت که نرفت.
حبه ی انگور هم وقتی سریال فیروزه قشنگه تمام شد یک ساعتی
 اشک ریخت و بدبختی های خودش یادش رفت بعد هم گرفت خوابید
و تا صبح خواب های خوش دید.
 
 
 
 
 
نویسندگان وبلاگ: