لمراسک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩۱/٦/٢٠
 
دو زن هرگز با یکدیگر دوستی و محبت نمی ورزند، مگر به خاطر
"کوبیدن زن سومی!"
آلفونس کار

 

همسرم من را به سوی موفقیت ، رهبری کرد.
چارلی چاپلین

 

هر چیزی که در زندگی من یافت می شود ، نتیجه همکاری و صمیمیت زن من است.
کنفیسیوس

 

قلب زن پرتگاهی است هولناک که عمق آن را نمی توان حدس زد. 
لامارتین

 

زن ها " جنگ ها گ را شروع می کنند و مردها آن ها را ادامه می دهند.
ارنست همینگوی

 

لبخند زن در دو موقع آسمانی و فرشته مانند است. یکی هنگامیکه برای اولین بار با لبخند به معشوق میگوید:
"دوستت دارم"
و دیگر هنگامی که برای اولین بار به روی "نوزادش" لبخند میزند.
ویکتور هوگو

 

زن تنها حریفی است که پس از شکست ، مطالبه شکست و غرامت میکند.
نا شناس

 

در آغاز هر کار مهم، پای زن وجود دارد.
لامارتین

 

زن زشت در دنیا وجود ندارد ، فقط برخی از زنان هستند که نمی توانند خود را زیبا جلوه دهند.
برنارد شاو

 

زن زیباترین و با ارزش ترین ، تحفه آسمانی است.
میلتون

 

بهتر است برده شیطان باشید ، تا غلام زن.
شللی

 

با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود، بهترین دوست شما می شد.
نا شناس

 

مرد ها را "شجاعت" به جلو می راند و زن ها را "حسادت"
برنارد شاو

 
زن ها ما را جستجو می کنند که آنها درک کنیم، نه آنکه آنها را دوست بداریم.
اسکار وایلد

 

در زندگیم دو بار زانو زدم. یک بار برای "آفریدگارم" و یک بار برای "محبوبم."
شللی

 

یک زن قشنگ و نیکو صورت "زیباست" ولی یک زن خوب و نیکو سیرت "در قلب انسان جای دارد."
ناپلیون بناپارت

 

وقتی زنی از زیبایی زنی دیگر تعریف میکند ، حتما" در زشتی او شک دارد.
ویتوریو دیسکا
نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩۱/٦/۱٩

غصه زیاد بخورین ... خلاصه هر کاری که میتونین انجام بدین تا زود پیر شین !
.
.
.
.
.
خانه سالمندان هنوز مختلطه

 ------------------------------

 منطقِ پدرو مادر از تحصیل در دانشگاه: "این همه درس خوندی، درِ یه نایلون رو نمیتونی‌ باز کنی‌!

  ------------------------------

 اینجا سرزمین واژه های وارونه است:

 جایی که گنج، "جنگ" می شود

درمان، "نامرد" می شود

قهقه، "هق هق" می شود

 اما دزد همان "دزد" است

درد همان "درد"

و گرگ همان "گرگ

  ------------------------------ 

قدیما ظرف یکبار مصرف نبود، دختر همسایه دوبار میومد،
یه بار نذری میاورد، یه بار میومد واسه ظرفش، آدم فرصت فکر کردن و تصمیم گیری داشت. بعد میگن چرا آمار ازدواج کم شده
شما دارین فرصتها رو از جوونا میگیرین... والا

  ------------------------------

دختر : ساعت چنده ؟
پسر : ساعت چنده ؟
دختر : دیوونه شدی ؟
پسر : دیوونه شدی ؟
دختر : چرا هر چی میگم تکرار میکنی ؟
پسر : چرا هر چی میگم تکرار میکنی ؟
دختر : دوستت دارم عزیزم
پسر : ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه

نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩۱/٦/۱٩

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، میتوان قلب خرید ولیعشق را نه

 آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه مااحتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
 
چارلی چاپلین
نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩۱/٦/۱٩
باید از منفی بافی دست برداریم ؛ زندگی آنقدرها هم که فکر می کنیم پیچیده نیست.
زندگی کوتاه است
قوانین را زیر پا بگذار
به سرعت ببخش
همیشه بخند
هیچ وقت لبخند را از لب‌هایت دریغ نکن
مهم نیست زندگی چقدر عجیب است
زندگی همیشه آن طور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود
اما تا زمانی که هستیم، باید بخندیم و سپاسگذار باشیم
 
 
نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩۱/٦/۱٩

*مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.
*اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.
*هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع
نمی دانی.
*یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.
*هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.
*از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه
از حیات همین است.
*در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.
*وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:"برای چه می خواهید بدانید؟"
*هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.
*هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.
*وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی
دوباره بدست آورده ای.
*هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.
*راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.
*هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.
*شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.
*سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "
*هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید
که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.
*چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به
روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.
*هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.
*وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان
شهر است انتخاب کن.
*در روز تولدت درختی بکار.
*طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو
بیفتند.
*بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.
*فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.
*ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.
*هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.
*شیر کم چرب بنوش.
*هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی
کرد.
*فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.
*از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.
*فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩۱/٦/۱٩

بچه ای نزد شیوانا(در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را
استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) رفت و گفت مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن
معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید

شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد اما درعین حال می خواهد کودکش را بکشد، تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت وفراوانی رابه زندگی او ارزانی دارد.
شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند
زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد
شیوانا تبسمی کرد و گفت :
اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست چون تصمیم به هلاکش گرفته ای عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری
و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد !
زن کمی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست که متوجه شویم کسی که به او اعتماد داریم عمری فریبمان داده است...


در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ است 

و

 تنها یک گناه و آن جهل است

نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩۱/٦/۱٩

1. ایران خودرو: هفتادو نهمین مدل پژو با نام ایکس دی آماده عرضه به بازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول آنتن آن 10  سانتی متر اقزایش یافته. چراغ ترمز آن هم پررنگتر شده و فقط 45 میلیون تومان گرانتر است.

2. با مسدود شدن سایت قرآن دات کامتعداد سایتهایی که هنوز فیلتر نشده اند به سه عدد رسید

3.  دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش دهد و آن را از 63% به 62.5% برساند

4. به علت اتمام ذخایر نفت و گاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جدا صرفه جویی نمایند

5. یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازواج شد.وی گفت دولت با تدابیر صحیح و اصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از  50 سال به 45 سال کاهش دهد. وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیت های اجتماعی و سیاسی را دارد

6. نیروی انتظامی .... چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می کردند دستگیر کرد و دیش های مسروقه را به صاحبانشان برگرداند

7. به علت برخی مشکلات و نواقص چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد

8. قیمت هر کیلو مرغ به 7میلیون تومان رسید جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با 7میلیون می توانستند یک اتومبیل بخرند

9. روسای جمهوری اسلامی انگلیس و جمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن و عدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند

10. 70% مردم زیر خط فقر زندگی میکنند این در حالی است که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد

11. نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره برداری می رسد

12. شرکت ایرباس طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش از دست ایران شد و خاطرنشان کرد که این هواپیماها 70 سال پیش از رده خارج شده

نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩۱/٦/۱٤

منبع: data.roostanews.ir
نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩۱/٦/۱٤

پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت کامپیوتری استخدام شدند. پس از مراسم خوشامدگویی، رئیس شرکت به آنها گفت: «شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانیدبه غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید، بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید.»

آدمخوارها قول دادند که خوب کارشان را انجام دهندو با کارکنان شرکت هم کاری نداشته باشند.

آنها به خوبی کار می کردند و نتیجه کارشان نیز رضایتبخش بود.

چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: «می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید، من هم از همه شما راضی هستم اما یکی از نظافتچی های شرکت مدتی است ناپدید شده، کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟!»

آدمخوارها به یکدیگر نگاهی کرده و اظهار بی اطلاعی کردند. بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، بزرگ آدمخوارها از بقیه پرسید: «کدوم یک از شما نادان ها اون نظافتچی رو خورده؟ هان؟! کدومتون؟» پس از دقایقی یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد و اعتراف کرد که نظافتچی شرکت را خورده است! 

بزرگ آدمخوارها گفت: «ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان ومدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا رو خوردی و رئیس متوجه شد! از این به بعد لطفا افرادی که کار می کنند را نخورید!»


نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩۱/٦/۸


یه فک و فامیل داریم اصلا ازدواج غیر فامیلی تو کتشون نمیره !!
یعنی در این حد بگم که دو تا پدربزرگام با هم برادرن و دو تا مادربزرگامم خواهرن! یعنی مامان و بابای من هم دختر عمو پسر عمو ان هم دختر خاله پسر خاله! ( واقعا من از همین تریبون خدارو شکر میکنم که سالمم ! ) این فقط یه گوششه.. یکی از عمو هام با دختر عمش ازدواج کرد.. بعد داداشه اون ،یعنی پسر عمشون ، اومده با عمم ازدواج کرده.. یعنی الان دختر عمم هم دختر عمه ی دختر عمومه هم دختر داییش! جدای از دختر عمو و پسر عموم که با هم ازدواج کردن و دختر خاله و پسرخالمم که با هم ازدواج کردن ، یکی از پسر خاله هام اومده دختر عممو گرفته ! اینم یه گوشش..
یه طرف دیگه ، داداشه یه زن عموم اومده با خواهر یه زن عموی دیگم ازدواج کرده..
همین قدرشو من بلدم.. بقیشو هرچی مامانم میگه نمیفهمم دیگه !!
یعنی فامیل شده گره کور!!

 

نویسنده: محسن صابری لمراسکی - ۱۳٩۱/٦/٦

هنوز به دیدار خدا می روند ... خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !!

خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ،
خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کند،
خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را
هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ،
خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم"است !!
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو!!
خدا کنار کودکی است که می خواهد از فروشگاه شکلات بدزد !!
خدا کنارساعت کوک شده توست، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی!!
از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی،
 از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟!
خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی؟
خدا همین جاست، نه فقط در عربستان!
خدا زبان مادری تو را می فهمد، نه فقط عربی را !
خدایا دوستت دارم...

نویسندگان وبلاگ: